ورود اعضا
پست الکترونيکي:
رمز عبور:
يادآوری رمزعبور
ثبت نام

کاربران (69276)
خاطره ها (3982)
آلبوم تصاوير (8734)

تعداد بازديد کننده ها
32879648
تعداد کاربران سايت
69276
تعداد مدارس سايت
32149
کاربران آنلاين
0
بیشترین کاربران آنلاين
4580 نفر
در تاریخ
10/02/1387
خوزستان > اميديه > دبستان شهید احمد تمیمی

گریه ها-خنده ها

تاريخ :03/02/87
نويسنده : فاطمه ز
تعداد مشاهدات:  2064

زمستون بود و توی كلاس نشسته بودم و داشتم درس گوش میدادم یه لحظه حس كردم یه چیزی توی شلوارمه! دست بردم طرفش دیدم یه چیز سفته!! رنگم پرید محكم توی دستم گرفتمش و زدم زیرگریه اولش گریم بی صدابود بعد كم كم گریه تبدیل شد به نعره!! همه كلاس ازجمله خانم معلم دورم جمع شدن هی میگفتن چته من فقط گریه میكردم .
خانم معلم اومد كنارم گفت پاشو ببینمت چت شده گریه كنان به طرف دستم اشاره كردم و خانم معلم دست زد واون موجود سختو لمس كرد گفت این چیه شلوارتو درآر ببینم من گفتم نه نه وهمینطور شروشر اشك میریختم
هرچی میگفت عزیزم بذار شلوارتو درآرم نمیذاشتم
معلم دید نمیتونه فریبم بده و شلوارمو دربیاره گفت بیا بریم توی دفتر مدرسه گفتم نه نمیتونم تكون بخورم! خلاصه معلم بغلم كردو بردم توی دفتر، ناظم و مدیرو دفتردار دورمو گرفتن و گفتن شلوارتو درآر و من لجباز میگفتم روم نمیشه خلاصه به زور شلوارمو درآوردن !
دیدن منگوله شلوار زیریم بوده و من فكركرده بودم یه جونور رفته تو شلوارم...
دفترمدرسه باصدای خنده های معلم و مدیروناظم رفت تو هوا !!! و خلاصه تا مدتها هی بهم گیرمیدادن كه مطمئنی چیزی دیگه تو شلوارت نیست ؟
اونروز چقدرگریه كردم بخاطر چیزی كه اصلا گریه نداشت و كلی همه رو خندوندم گاهی پیش خودم فكرمیكنم شاید این مشكلاتی كه من فكرمیكنم مشكلن هم مشكل نیستن موضوعاتی خنده دارند كه ظاهرشون گریه آوره ... شاید




لطفا هر پيشنهادی را با مدیر درميان بگذاريد

همکاران: فریلنسر - سفارش تایپ -