ورود اعضا
پست الکترونيکي:
رمز عبور:
يادآوری رمزعبور
ثبت نام

کاربران (69276)
خاطره ها (3982)
آلبوم تصاوير (8734)

تعداد بازديد کننده ها
32880537
تعداد کاربران سايت
69276
تعداد مدارس سايت
32149
کاربران آنلاين
0
بیشترین کاربران آنلاين
4580 نفر
در تاریخ
10/02/1387
خوزستان > اميديه > دبستان شهید احمد تمیمی

جایزه

تاريخ :21/06/86
نويسنده : فاطمه ز
تعداد مشاهدات:  601

یادمه دبستان كه بودیم خانم معلمها پول نداشتن واسه شاگرد زرنگاشون جایزه بخرن!!! به مامانها میگفتن بخرن و بدن به مدرسه پنهانی كه بعد مدرسه بده به شاگرد زرنگ!
دوم دبستان معلمم خانم فارسیمدان بود یه روز نامه ای داد بهم كه بدم به مامانم خیلی تعجب كردم آخه هنوز نمیدونستم جریانو!
از همون ساعت دیگه حواسم به درس نبود همش به اون نامه فكر میكردم كه چی میتونه باشه!
فكر كردم نكنه معلم ازم راضی نیست خواسته مامانم بیاد مدرسه توی نامه!!!
هی دستمو میبردم توی كیفم نامه را لمس میكردم و فكرای عجیب می اومد تو سرم!
خلاصه تا زنگ آخر تونستم جلوی كنجكاویمو بگیرم و نامه را باز نكردم شايد هم از معلم میترسیدم!
زنگ كه خورد مثل همیشه دوتا برادر بزرگترم اومده بودن دنبالم اونها راهنمایی كنار دبستان ما درس میخوندن!
پشت یه بوته قایم شدم و نامه را باز كردم ! و خواندم و همه چیزو فهمیدم
بعد یادم افتاد به جوایز قبلی كه گرفته بودم و خیلی خوشحال شده بودم چون دقیقا همون چیزی بودن كه من می خواستم و هیچ كس نمیدونست بجز مامانم!!! و فهمیدم كه همه جایزه ها رو مامانم میخریده تا حالا!
هم دلخور شدم كه چرا به من دروغ گفتند هم دلم برای مدرسه سوخت كه پول نداشت برای شاگرد زرنگا جایزه بخره!
وقتی نامه را گذاشتم توی پاكت برادرم هم منو پیدا كرده بود و بالای سرم ایستاده بود با عصبانیت گفت چرا قایم شدی‌؟و نامه را گرفت و خوند و كلی خندید





لطفا هر پيشنهادی را با مدیر درميان بگذاريد

همکاران: فریلنسر - سفارش تایپ -