ورود اعضا
پست الکترونيکي:
رمز عبور:
يادآوری رمزعبور
ثبت نام

کاربران (69276)
خاطره ها (3982)
آلبوم تصاوير (8734)

تعداد بازديد کننده ها
32880446
تعداد کاربران سايت
69276
تعداد مدارس سايت
32149
کاربران آنلاين
0
بیشترین کاربران آنلاين
4580 نفر
در تاریخ
10/02/1387
خوزستان > اميديه > دبستان شهید احمد تمیمی

بوسه خوشبو !

تاريخ :21/06/86
نويسنده : فاطمه ز
تعداد مشاهدات:  555

كلاس دوم دبستان كه بودم با دختر خونه روبروییمون مینشستیم توی كوچه عروسك بازی میكردیم وااای كه چه عالمی داشتیم با چادر گلدارمون خونه میساختیم و هرچیزی پیدا میكردیم و تصور میكردیم كه چی باشه! مثلا یه سنگ میشد صندلی یه پوست ششكلات میشد یخچال و... و چه خوب هم اسمشون تو ذهنمون میموند !
غروب شده بود و من و ندا هنوز داشتيم بازي ميكرديم يادمه بابام ميگفت قبل از غروب بايد برگرديد خونه !
اونروز گرم بازي بوديم البته بهتره بگم گرم زندگيمون كه يه آقايي خوشگل و خوش تيپ اومد به من گفت دختر گلم كدوم خونه آقاي ... ؟
گفتم نميدونم نميشناسم و كلي كيف كرده بودم باهاش حرف ميزدم !!!
پرسيد عزيزم همون خونه كه عروسي دارن! بعد يادم افتاد كه چند دقيقه پيش صداي بوق بوق ماشين عروس و... را شنيدم ادرس را گفتم بعد اون آقاهه خم شد و لپمو بوسي واااااااااي كه چه بوي عطري ميداد!
خيلي خوشم اومد! و تا همين امروز هم بوي به اون خوبي را تجربه نكردم و هم بوسه به اون شيريني!
وقتي رفت تا آخر كوچه با چشمام دنبالش كردم ! احساس ميكردم فرشته است و شايد هم استغفرا... امام زمان !!!!!!!و خدا اونو فرستاده كه منو ببوسه آخه مامانم هميشه از فرشته ها و امام زمان و... برام حرف ميزد و من عاشق همه اماها و فرشته ها بودم !

وقتي به خودم اومدم ندا با حسودي نگام داشت ميكرد بهم گفته باشه اگه فردا به خانم فارسيمدان نگفتم اگه اخراجت نكردن و رفت
من خيلي خيلي ترسيده بودم! و تا سالها منتظر روزي بودم كه ندا بره به خانم معلم بگه و منو اخراج كنن !
هنوز هم ميترسم !




لطفا هر پيشنهادی را با مدیر درميان بگذاريد

همکاران: فریلنسر - سفارش تایپ -